فهمیدن همه چیز الزاما خوب نیست بعضی وقتها بهتره بعضی چیزها رو حتی به یاد هم نیاریم .
البته این نظر من در این ساعته شاید بعدا عوض بشه!
میل ندارم
کار ندارم
انگیزه رفتن و ایضا آمدن ندارم
...
I am nobody
شب میام
اینور بدو ٬اونور بدو ٬اینو بنویس ٬اونو تایپ کن
به اینجا زنگ بزن ٬اونجا یادت نره
...
اما آلزایمر ندارم.
ضریب جینی شاخصی برای تعیین توزیع در آمد بین دهک های جامعه است٬و همیشه عددیه بین صفر و یک٬هر چی ضریب جینی به صفر نزدیکتر باشه توزیع درآمد برابرتر و هر چی بیشتر به سمت یک بره فاصله درآمدی مردم بیشتر میشه.
نکته جالب اینه که کشورهای فقیر و توسعه یافته ضریب جینی مشابه و کشورهای در حال توسعه ضریب بالاتری نسبت به آنها دارند!
متوجه شدین چی میگم؟یعنی کشورهای فقیر برای اینکه اوضاعشون خوب بشه و توسعه پیدا کنن اول بدبخت تر میشن ٬ ضریب جینیشون میره بالا و سپس بعد مدتی اوضاعشون خوب میشه! اینو یه دانشمندی به نام جینی در علم اقتصاد کشف کرده.حالا نظریه من اینه که ضریب جینی در مورد آدمیزاد هم صدق میکنه٬آدمیزاد برای اینکه حالش خوب بشه باید اول حالش بدتر بشه ٬بعد یه مدتی اگه دوام آورد حالش خود بخود معمولی و بعد اگه شانس آورد خوب میشه!
پ.ن۱)البته این فعلا فرضیه است هنوز ثابت نشده٬هر وقت اثبات شد خبرتون میکنم!
پ.ن۲)ضریب جینی منو یاد جنی سیبرگ عزیز و اون عصری که "از نفس افتاده" رو تو سالن جهاد دانشگاهی دیدم میندازه٬اون شب جنی سیبرگ اومد تو خوابم...
اما بالاخره بستنیه داره آب میشه و مجبوری به جای اینکه یواش یواش لیس بزنی و یه گاز کوچولو از بالاش بزنی و سعی کنی ببریش زیر زبونت تا تمام سرمای شهو.ت انگیز بستنی رو با عصبهای پیغام رسان تا ته ته مغزت برسونی یه دفه با یه گاز محکم سر و تهش هم بیاری تا رو لباست نریزه ...
هر چی جمع کردی ازت میگیره ٬ بی پناه و سرگردان میری وسط معرکه٬
می خوای بری یه گوشه خودتو فراموش کنی گوشه ای نداری٬
می خوای هر چی تو چاه عمیقت داری پرت کنی بیرون اما جایی نداری٬
میخوای فرار کنی از ته چاه که طنابی نداری...
دیگه رو بستنی قیفی ها ژله کاکائویی نمیریزن.
۲)ما الشعیر هوفنبرگ کاملا بدون الکل (تحت لیسانس carlsberg )!
۳)پارس مینو اولین تولید کننده چوب شور با طعم شیرین در دنیا!
۴) رستوران سلف سرویس دانشگاه آماده پذیرایی از مهمانان شما جهت ولیمه!
(رکورد بدسلیقه ترین انتخاب اسم رو به صاحب این رستوران میشه داد)
۵)برنج خلیل ملکی بدون ارسنیک و سیانور اضافی!!
۶)از کارخانه منزل خود را در تمام شبانه روز ببینید!(صنایع الکترونیک رشت)
تمام موارد فوق بصورت مستند در اتوبان تهران کرج موجود است!
زمستان می آید٬
آذر می آید بعد از آن٬
دی می آید٬
من می روم ٬تو می روی٬
ما می رویم به اعماق سیاه چاله هایمان...
آریا شهر؟
پیکان زهوار در رفته چندمتر جلوتر وایساد.
اقای لام در عقب رو باز کرد٬ احساس کرد وارد تنور نونوایی شده !مرد چاقی همراه زنش که روبنده داشت عقب نشسته بودند مرده خودش جمع جور نکرد. انگار نه انگار که کسی دیگه هم سوار شده ٬دست زنش رو از رو دستکش گرفته بود ! اقای لام تو ذهنش قیافه زن رو تصور کرد و با خودش گفت:آیا میشه لطافت دست زنی از رو دستکش هم تشخیص داد؟با دست مخالف دستگیره چرک گرفته رو که معلوم بود از روز اولی که ساخته شده تا حالا تمیزش نکردن گرفت و به سمت در فشرده شد. اقای لام مجبور بود پاهاشو بالا نگه داره ٬احساس میکرد اگه پاش به رانهای چاق مرد بخوره دوباره الکتریسیته ساکن ۲۰ واتی تو کله اش متحرک میشه و کله اش ناخود اگاه تکون میخوره انوقت مرد چاق با خودش فکر میکنه پسره دیوانه است!یه دفه موبایلش زنگ خورد اقای لام با خودش فکر کرد کاش موقع سوار شدن موبایلشو از جیب شلوار تنگش در اورده بود!به سختی و در حالیکه تقریبا مجبور شدبلند شه وایسه٬ موبایلش در اورد!
بله میدونم به خدا من خبر ندارم !
پسر دایی من هست که هست !خب از خودش پول بگیرین مگه من گفتم باهاش قرارداد ببندین!
اقای لام گوشی رو از گوشش دور کرد و با خودش فکر کرد چرا این پیرزن اینقد خرفته!!پسرش هم از خودش بدتره !بعد اون ۲ سال نکبتی که اون ماجراها به خاطر پسره پیش اومد حالا سر یه موضوع بی ربط به اقای لام هر روز باهاشون بحث وجدل داشت.
برین چک رو بذارین اجراخب !اخه من چیکارم این وسط؟ اینا رو گفت و گوشی رو قطع کرد.
"عجب ترافیکی!چه قد گرمه سگ مصب"راننده مو فرفری که صورت ۶ تیغه ش تناقض عجیبی با روکش کثافت صندلیش داشت گفت .
زن از زیر روبنده زیر چشمی نگاهی به شوهرش و اقای لام که سرش پایین بود کرد و یه اسپری صورتی از کیفش در اورد و یواشکی به خودش زد.بوی اسپری تا اخرین سلولهای عصبی مغز اقای لام نفوذ کرد و بعد مرکز کنترل مغز به قسمت یاد اوری دستور داد تا همه موارد مربوط به اون بو سریعا بیاد جلو روی اقای لام!ناگهان چشمهای اقای لام تیره و تار شد٬سرش درد گرفت٬ یه بغض کوچولو هم اومد اما اقای لام سریع قورتش داد و تصمیم گرفت بقیه راهو پیاده بره تا هم از شر اون بو ٬هم هوای گرم و خفه ای که تو اتاقک پیکان رو شبیه جهنم کرده بود راحت بشه.
کارگرا داشتن سنگفرشهای سبز قبلی رو با قرمز عوض میکردن ٬ مجبور شد از تو خیابون بره اما ماشینا با سرعت میومدن و از اونجایی که اقای لام خیلی از ماشین در حال حرکت میترسه پیاده روی تو گل و شل رو ترجیح داد.نگاهی به پاساژ پر از کافی نت انداخت و یادش اومد که مدتهاست ای میلی نداشته و ای دی مسنجرش رو فراموش کرده. همین جور که داشت از روی سنگها و خاک و خل میپرید احساس کرد یه چیزی از تو معدش داره به سمت دهنش میاد٬ سعی کرد بهش فک نکنه اما وقتی از بین ماشینها با سختی رد شد و به اون ور میدون جلوی رودخونه فاضلاب که به عمق دو متر آشغال رو با خو دش میبرد و وقتی از جلوش رد میشدی دقیقا حس میکردی که سرتو تو چاه مستراح فرو کردی و جریان فاضلاب وارد رگهات شده ٬رسید نتونست جلوی خودشو بگیره و تمام محتویات معدش نا خوداگاه بالا اومد و اقای لام فقط سرشو به سمت رودخونه کرد تا سهم خودش از اشغالای شهر رو تو رودخونه بریزه!
اقا اب قند میخوای؟
نه اقا مرسی٬خوبم
اقای لام بلند شد وراه افتاد و جماعتی هم که احتمالا فکر کرده بودن دوربین مخفیه نا امید شدند و پراکنده شدند.
اقای لام سریعتر به راهش ادامه داد تا بالاخره به عکاسی رسید ٬توی سالن شلوغ بود اما خوشبختانه جلوی منشی خلوت بود اقای لام احساس کرد ضربان قلبش بالا رفته٬ سلام کرد وازدخترک عکسای ۳ *۴پرسنلیش که دیروز گرفته بود رو خواست .
وقتی دخترک با لبخند داشت رو میزش نگاه میکرد با دقت به چالی که موقع خندیدن رو صورت دخترک می افتاد نگاه کرد٬ به خال کوچک معصومانه زیر گلوش که انگار خدا گرمترین جای بوسه رو زیر گلوش معلوم کرده بود ٬به صورت لطیف هوس انگیزش٬ به گرمای دستانش ...
"بفرمایید !چه قد هم خوب افتادین!"دخترک در حالیکه لبخند جادوییش رو لبش بود و تمام قد ایستاده بود گفت.
اقای لام اشک تو چشماش جمع شده بود.
به ارتباط اجنبی به سازش و مسامحه
من اعتراف می کنم به ننگ وسر سپردگی
به اغتشاش ومفسده به شرب خمر و هرز.ه.گی
من اعتراف می کنم به صاف بودن زمین
به روز بودن شب و یسار بودن یمین
من اعتراف می کنم که شب سپید بود ومن
اگر سیاه دیدمش خطای دید بود و من
من اعتراف می کنم که اشتباه کرده ام
وعمر خویش بی جهت چنین تباه کرده ام قسمتی از اهنگ "اعتراف"محسن نامجو
پ.ن(۱):و من هم دلم میخواهد بسیار اعتراف کنم اما نمیتوانم...
پ.ن(۲):داستان کوتاه"لاتاری"از شرلی جکسن و کتاب "خاطره ی دلبرکان غمگین من" را به فاصله ۱ساعت از هم خواندم و فکر میکنم این پراکنده گویی تاثیر همینه!مخصوصا که"لاتاری"مثه بمب شیمیایی عمل کرد
پ.ن(۳):همین الان به طور کاملا اتفاقی فهمیدم ویرگول کجای این کیبرده!٬
اون روز خیلی این ور اون ور رفته بودم>کلی کار انجام داده بودم و اخر شب شاد و خوشحال و البته خسته سوار اتوبوس شده بودم تا برم پیش یه سری از دوستام تا بریم عروسی و خوش بگذرونیم و ...
دو ساعتی بود از تهران خارج شده بودیم که یهو اتوبوس متوقف شد, گویا جلوتر تصادفی شده بود ,من که خیلی مشتاق زود رسیدن بودم درحالیکه داشتم والسی از قطعات "املی پولن"گوش میدادم لحظه ای سرم به صندلی جلویی تکیه دادم و تو ذهنم اتفاقات خوشی رو که انتظارم میکشید تصویر کردم,بعد اینکه از مونتاژ این اهنگ و تصاویر کوتاه حسابی کیفور شدم و در حالیکه لبخند رضایتی هم داشتم سرم بالا اوردم و به این امید که زودتر برسم غرغر کنان زیر لب گفتم:"این لعنتی ۱۰ دقیقه است اینجا الکی وایساده!" در این هنگام بغل دستیم نگاه عجیبی بهم کرد و گفت:"حالت خوبه؟الان ۲:۴۵ دقیقه است اینجا معطل شدیم"!
و من متحیر که چگونه زمان ۲:۳۵دقیقه برای من ایستاده!اما حالا میفهمم که زمان بارها برای من ایستاده بود و من فقط یک باراز اون رو در همون موقع حس کرده بودم .
در اون لحظه و لحظاتی مانند اون من در عرض زندگی حرکت میکردم و چه لذت بی نظیری است حرکت در عرض زندگی,توقف زمان و تماشای ادمهایی که مثل ماشین کنترلی با سرعت طول رو طی میکنند.
اصلا کی گفته مساحت مستطیل زندگی میشه طول ضربدر عرض؟مساحت زندگی ادمیزاد میشه عرض ضربدرعرض!کسی نظر دیگه ای داره؟اما خب حرکت در عرض همیشه احتمال خطر و تصادف و هزینه هایی هم داره اما لذتش وصف ناپذیره ,اصلا معنای دقیق کلمه لذت رو ادمهای عرضی میفهمند و لاغیر.
*دختر:میدونی من عاشق چیم؟اینکه چشمام ببندم از اینور اتوبان بیام اونور...
پسر:اتوبان اره؟چاییدی!زیرت میکنن اخه این جوری!
دختر:(در حالیکه چشمانش به جایی دور نکاه میکند)میدونی ولی اگه سالم برسی چه حالی میده...
*از فیلم دایره زنگی
